معرفی خلاصه کتاب

خلاصه کتاب سختی کارهای سخت اثر بن هورویتز – قسمت اول

کتاب سختی کارهای سخت
کتاب سختی کارهای سخت

خلاصه کتاب، ماه عسل برداشت شخصی من از نکات مهم و اساسی قابل یادگیری از مطالعه کتاب می باشد ، مطالعه این نکات برای خوانندگانی که وقت و زمان لازم جهت مطالعه کامل کتاب را ندارند خالی از لطف نیست.

در باره نویسنده :

بن هورویتز، سرمایه‌گذار خطرپذیر و شناخته‌شده در سیلیکون‌ولی است که در کارآفرینی‌هایی که به ایجاد شرکت‌های فناوری منجر می‌شوند، سرمایه‌گذاری می‌کند. این سرمایه‌گذاری‌ها شامل شرکت‌هایی چون فیسبوک، Airbnb، گیت‌هاب و توییتر است. پیش از این، او بنیان‌گذار و صاحب کسب‌وکار آپسور بوده که آن‌ را به قیمت ۱،۶ میلیارد دلار در سال ۲۰۰۷ به هیلوت پاکارد واگذار کرد. او در وبلاگ خود درباره‌ی نگرش‌ها و تجربیاتش به‌عنوان یک مهندس نرم‌افزار، دانشجوی علوم کامپیوتر، بنیان‌گذار، مدیرعامل و سرمایه‌گذار می‌نویسد؛ وبلاگی که حدود ۱۰ میلیون بازدیدکننده دارد. او همچنین مورد توجه روزنامه‌های بسیاری همچون نیویورک‌تایمز، فورچون، بلومبرگ و اکونومیک قرار گرفته است. هورویتز درحال حاضر با همسرش فلیشیا در سان‌فرانسیسکو سکونت دارد

کتاب سختی کارهای سخت

درباره کتاب :

کتاب حاضر اثر بن هورویتز Ben Horowitz با عنوان کامل انگلیسی the hard thing about hard things, Building a Business When There Are No Easy Answers در سال ۲۰۱۴ در ۳۰۰ صفحه به‌ چاپ رسید. انتشارات «آریانا قلم» کتاب حاضر را با عنوان کامل «سختی کارهای سخت، راه‌انداختن کسب‌وکاری که هیچ راه ساده‌ای ندارد» با ترجمه‌ی روان و باکیفیتی از سعید قدوسی‌نژاد در پاییز ۹۵ ارائه کرد.
بیشتر مردم در این باره حرف می زنند که چقدر عالی است که یک کسب و کار راه بیندازیم، اما فقط بن هورویتز بطور وحشتناکی صادقانه در مورد سختی ایجاد یک کسب و کار صحبت کرده است. در کتاب سختی کارهای سخت ، بن هورویتز، موسس شرکت اندرسون هارویتز و یکی از کارآفرینان محترم و با تجربه سلیکون ولی داستان ایجاد ، فروش ، خرید ، مدیریت و سرمایه گذاری شرکتش را بعنوان یک شرکت تکنولوژی محور برای ما ترسیم می کند و راهنمایی های ضروری و دانش عملی را برای سخت ترین مسائل عرضه می کند که در مدارس کسب و کار هیچ صحبتی از آنها نمی شود.
کتاب فوق کتابی فوق العاده برای تمامی مدیرعامل ها و موسسان شرکتها می باشد تا بتوانند افکار خود را در زمانی که با چنین چالش های درگیر میشوند با راه حل های هورویتز مقیاس کنند و خود را به چالشی اساسی در تصمیاتی که داشته و خواهند داشت بکشانند . خلاصه کتاب ماه عسل برداشت های شخصی خودم از نکات مهم کتاب است و به هیچ وجه اگر زمان لازم برای مطالعه کتاب را دارید مطالعه خلاصه های کتاب را توصیه نمی کنم ، اما شاید برای آنها که وقت لازم برای مطالعه تمام کتاب را ندارند و یا میخواهند از چهارچوب کلی کتاب قبل از خرید آن مطلع شوند خالی از لطف نخواهد بود.

از کمونیسم تا سرمایه گذار خطر پذیر

1. معنی ترسیدن این نیست که دل و جرأت نداشته باشیم. آنچه انجام می دهیم است که اهمیت دارد و تعیین می کند که آیا قهرمان بوده ام یا بزدل. هیچ میان بری برای رسیدن به دانش وجود ندارد، به خصوص دانش حاصل از تجربه شخصی. دنبال کردن عقاید سنتی و تکیه بر میانبرها می‌تواند از هیچ چیز ندانستن هم بدتر باشد.

2. نگریستن به دنیا از پشت چنین عینک های متفاوتی کمک کرد بتوانیم مرز واقعیات و تصورات را تشخیص دهم. خیلی وقت ها صرف وجود راهی جایگزین و سناریویی پذیرفتنی، تمام چیزی است که برای زنده نگه داشتن امید در یک گروه کاری نگران لازم است.

3. اگر بخواهیم همه کارها را انجام دهیم، از انجام مهمترین کار باز خواهیم ماند. این اولین باری بود که خودم را مجبور کردم از زاویه اولویت‌هایی به زندگی نگاه کنم که تماما متعلق به خودم نبودند. فکر می‌کردم می‌توانم مسیر شغلی ام را دنبال کنم، همه علایقم را پی بگیرم و خانواده ام را هم را تشکیل دهم. اما اعمالم حرف دیگری می زدند. باید بچگی را کنار می گذاشتم و مرد می شدم. باید اولویت‌ها را رعایت می‌کردم. باید نیازها و خواسته‌های عزیزانم را مقدم بر خواسته‌های خود می دانستم.

4. رهبری یعنی توانایی کشاندن کسی به دنبال خودت ، حتی اگر شده از سر کنجکاوی

 

به نکاتی برای مدیریت و رهبری بهتر در سازمان عوض شود

1. در طول این مدت مهمترین قاعده جذب سرمایه خصوصی را یاد گرفتم: به دنبال عرضه آن فقط به یک نفر باش. یک بازار یک دانه ای باش. شما فقط به جواب مثبت یک سرمایه‌گذار نیاز دارید، پس بهتر است به سی نفر دیگری که جواب منفی می دهند توجه نکنید.

2. اگر با کسانی که باید شرکت را ترک می‌کردند عادلانه رفتار نمی کردیم. کسانی که مانده بودند دیگر هرگز به من اعتماد نمی‌کردند.

این بار با احساس نهایتا مجبور شدم تیم اجرایی ارشد را بازسازی کنم. مدیر مالی ای داشتم که حسابداری محصولات نرم‌افزاری را بلد نبود، سرپرست فروشی داشتم که هرگز نرم‌افزار نفروخته بود و سرپرست بازاریابی ای داشتم که شناختی از بازارمان نداشت. همه آنها در شغل قبلی شان آدم‌های معرکه ای بودند، اما برای شغل جدیدشان شایستگی لازم را نداشتند. دیدن رفتن آنها کار ساده ای نبود، اما باید می‌رفتند.

3. یکی از اولین درس هایی که در مسیر شغلی ام یاد گرفتم این بود که وقتی سازمان بزرگی سعی می‌کند کاری بکند، همیشه همه چیز به یک نفر خاص ختم می‌شود که می‌تواند کل پروژه را به تأخیر بیندازد. ممکن است مهندسی معطل اتخاذ تصمیمی شود، یا ممکن است مدیری فکر کند اختیار لازم برای انجام خرید حساسی را ندارد. این دودلی های کوچک و به ظاهر پیش پا افتاده، می توانند تاخیرهای مهلکی در پی داشته باشند.

4. طراحی محصول درست کار آدم های نوآور است، نه کار مشتری. تنها چیزی که مشتری می داند چیزی است که بر اساس تجربه اش از محصول فعلی فکر می‌کند می‌خواهد. اما آدم نوآور می‌تواند همه چیزهای شدنی را به حساب بیاورد و اغلب هم باید بر خلاف چیزی حرکت کند که میداند درست است. در نتیجه نوآوری مستلزم ترکیبی از دانش، مهارت و شجاعت است.

5. در دستور جلسه هفتگی ام با کارکنان، بخشی به نام ((چه کار هایی نمی کنیم؟)) اضافه کردم. معمولاً در جلسه با کارکنان وقت زیادی صرف بازبینی، ارزیابی و بهبود تمام کارهایی می شود که انجام می‌دهید: ساختن محصول، پشتیبانی مشتریان، استخدام کارکنان و امثال اینها. اما گاهی اوقات باید تمرکزتان معطوف بر کارهایی باشد که انجام نمی دهید.

رازهای موفقیت یک مدیرعامل و بنیانگذار عوض شود

1. مدیرعامل های شرکت های نوپا نباید به دودوتا چهارتای احتمالی تکیه ‌کنند. وقتی دارید شرکت می‌سازید، باید باور داشته باشید که پاسخی وجود دارد که نمی توانید حواستان را صرف محاسبه شانس پیدا کردن آن کنید. صرفا باید بروید دنبالش و پیدایش کنید. مستقل از اینکه شانستان نه به ده باشد یا یک به هزار؛ تغییری در کار شما ایجاد نمی شود.

2. مردم همیشه از من می‌پرسند: (( راز موفقیت در مدیرعاملی چیست؟)) متأسفانه هیچ رازی وجود ندارد، اما اگر یک مهارت برجسته وجود داشته باشد، توانایی تمرکز کردن و انجام بهترین حرکت در زمانی است که هیچ حرکت خوبی وجود ندارد. دقیقا همان زمان هایی که واقعاً دلتان می خواهد قایم شوید یا بمیرید بزرگترین فرق بین مدیر عامل ها ایجاد می شود.

3. من پیرو اصل اول بوشیدو یعنی مسلک جنگجویان هستم: همیشه مرگ را به خاطر داشته باش. اگر یک جنگجو همیشه مرگ را در خاطرش داشته باشد و به گونه ای زندگی میکند که گویا هر روز آخرین روزش است،در تمامی کارهایش رفتار شایسته ای خواهد داشت. یک مدیر عامل هم اگر این درس ها را در ذهن داشته باشد، تمرکز لازم را در زمان استخدام، آموزش و ساختن فرهنگ حفظ خواهد کرد.

4. زندگی مخمصه است (کارل مارکس) :

• مخمصه وقتی است که از خودت می پرسی از اول چرا شرکت را راه انداختی.
مخمصه وقتی است که مردم می پرسند چرا دست از کار نمی کشی و جوابی برایشان نداری.
مخمصه وقتی است که کارکنانت فکر می‌کنند داری دروغ می‌گوی و تو فکر می کنی شاید حق با آنها باشد.
مخمصه وقتی است که غذا دیگر مزه نمی‌دهد.
مخمصه وقتی است که اعتقادی به مدیرعاملی خود در شرکت خودت نداشته باشی. مخمصه وقتی است که می‌دانی ورای توانایی ات در این موقعیت قرار گرفته ای و می‌دانی کس دیگری هم نمی‌تواند جایت را بگیرد. مخمصه وقتی است که همه فکر می کنند آدم سبک مغزی هستی، اما کسی اخراجت نمی‌کند. مخمصه وقتی است که خود کم بینی تبدیل به تنفر از خود می شود.
مخمصه وقتی است که داری با کسی حرف می‌زنی ولی یک کلمه از حرف هایش را هم نمی فهمی، زیرا مخمصه مدام توی گوشت می پیچید.
مخمصه وقتی است که می‌خواهید درد رو ساکت کنی. مخمصه یعنی ناراحتی.
مخمصه وقتی است که به تعطیلات میروی تا حس بهتری پیدا کنی اما حالت بدتر می شود.
مخمصه وقتی است که دور تا دورت پر از آدم است اما کاملاً تنها هستی. مخمصه هیچ رحمی ندارد.
مخمصه، سرزمین وعده‌های توخالی و رویاهای در هم شکسته است. مخمصه عرقی سرد است. مخمصه جایی است که دل و روده ات آن قدر به هم می پیچد که حس می کنی هر لحظه ممکن است خون بالا بیاوری.
مخمصه با شکست یکی نیست، اما منجر به شکست می شود. به خصوص اگر ضعیف باشی. فقط اگر ضعیف باشی. بیشتر افراد قدرت کافی را ندارند.

5. تمام کارآفرین ها بزرگ از استیو جابز گرفته تا مارک زاکربرگ درگیرم مخمصه بوده اند و سعی خودشان را کرده اند، پس تنها نیستی. اما معنی این حرف لزوما این نیست که موفق خواهی شد. ممکن است از پسش برنیایی. برای همین است که اسمش ((مخمصه)) است. مخمصه همان جایی است که عظمت از آن ناشی می شود.

6. هیچ پاسخی برای مخمصه وجود ندارد، اما برخی چیزها که به من کمک کرد در اینجا می آورم:

همه اش را به دوش نکشید. بدیهی است که فکر کنید چیزهایی که شما را آزار می‌دهند باعث آشفتگی بیشتر کارکنان خواهد شد. این تصور درست نیست. اتفاقا برعکسش درست است. طبیعتاً نمی‌توانید همه بار مسئولیت‌هایتان را با بقیه در میان بگذارید، اما هر باری که می‌توانید در میان بگذارید. بیشترین تعداد ذهن ممکن را درگیر مسئله کنید، حتی اگر مسئله ها نشانگر تهدیدهای وجودی باشند.

منچ بازی نمی کنید؛ این بازی لعنتی شطرنج است.
کسب و کارهای فناور معمولاً بسیار پیچیده هستند. فناوری زیربنایی تغییر می‌کند، رقبا تغییر می‌کنند، بازار تغییر می‌کند و آدم ها هم جابجا می شوند. در نتیجه، مثل بازی کردن شطرنج سه بعدی در پیشتازان فضا است، همیشه چیزی در حال تغییر و جابجایی است.

• به اندازه کافی به بازی ادامه بدهید بلکه شانستان گل کند.
در عرصه بازی فناوری، فردا هیچ شباهتی به امروز ندارد. اگر عمرتان به دید فردا قد بدهد، ممکن است به جوابی دست پیدا کنید که امروز بسیار بعید به نظر می‌رسد.

• به خودتان نگیرید. وضعیت نامساعدی که در آن قرار دارید، احتمالاً کاملاً تقصیر شماست.
شما آدم ها را استخدام کردید. شما تصمیمات را گرفتید. هر کسی ممکن است اشتباه کند. هر مدیرعاملی مرتکب هزاران اشتباه می‌شود. ارزیابی خودتان و دادن نمره مردودی کمکی نمی کند.

اینجاست که معلوم میشود آدم چند مرده حلاج است: اگر می‌خواهید عالی باشید، چالش کار همین است. اگر نمی‌خواهید عالی باشید، اصلاً از اول نباید شرکت راه می انداختید.

یکی از مهم ترین درس های مدیریتی برای بنیانگذار- مدیرعامل ها کاملاً غیرشهودی است. بزرگترین پیشرفت من در نقش مدیرعامل روزی اتفاق افتاد که دست از مثبت اندیشی بیش از حد برداشتم.

حسین علی محمدی - Hossein Alimohammadi ]

دیدگاهتان را بنویسید